لعیا زنگنه (زادهٔ ۱۳۴۴ در تهران) از بازیگران سینما و تلویزیون است. او دارای مدرک کارشناسی تئاتر از دانشگاه هنر می‌باشد، یک دوره کلاس آموزش نقاشی را نیز گذرانده‌است.
دوران دانشجویی در چند نمایش از جمله پارانویا، یادگار، خال خالی (عروسکی) و نیز در فیلم کوتاه دانشجویی در کنج تنهایی بازی کرد. بازی در نمایش «یادگار سال‌های شن» (علی رفیعی، ۱۳۷۱)، نخستین کار حرفه‌ای اش در تئاتر بود. بازی زیبای او در مجموعهٔ تلویزیونی «در پناه تو» (حمید لبخنده، ۱۳۷۳) هنوز در یادها مانده‌است.


 فیلم‌شناسی
مادرانه(1392)
خودزنی (۱۳۹۰)
زندگی خصوصی (۱۳۹۰)
جرم (مسعود کیمیایی، ۱۳۸۹)
خیابان‌های آرام (کمال تبریزی، ۱۳۸۹)
رئیس (مسعود کیمیایی٬ ۱۳۸۵)
تب (رضا کریمی، ۱۳۸۱)
هفت ترانه (بهمن زرین‌پور، ۱۳۸۰)
مزاحم (سیروس الوند، ۱۳۸۰)
رنگ شب (محمدعلی سجادی، ۱۳۷۹)
تکیه بر باد (داریوش فرهنگ، ۱۳۷۸)
شیفته (محمدعلی سجادی، ۱۳۷۸)
راز مینا (عباس رافعی، ۱۳۷۵)


مجموعه‌های تلوزیونی

راستش را بگو (1391)
اغما (سیروس مقدم، ۱۳۸۶)
مدار صفر درجه (حسن فتحی، ۱۳۸۶)
باران عشق (احمد امینی، یک قسمت، ۱۳۸۰)
تولدی دیگر (داریوش فرهنگ، ۱۳۷۸)
در قلب من (حمید لبخنده، ۷۷/۱۳۷۶)
در پناه تو (حمید لبخنده، ۷۴/۱۳۷۳)


تله فیلم
زمزمه (مسعود آب پرور، ۱۳۹۰)

 

[ چهارشنبه 09 مرداد 1392 ] [ 10:14 ] [ aryamehr7 ]

[ ارسال نظر(0) ]

سارا بهرامی متولد بهمن ماه سال ۱۳۶۱ است، وی فارغ التحصیل رشته تئاتر است وبازیگری را از تئاتر آغاز کرده ،سارا بهرامی بازیگری تئاتر را در نمایش‌هایی چون “راهزنان” یا “متولد سال ۶۱″ به کارگردانی پیام دهکردی تجربه کرده است. همچنین در عرصه تصویر نیز ایفای نقش‌های کوتاه در “یک عاشقانه ساده” سامان مقدم، ‌”آینه‌های روبرو” نگار آذربایجانی و سریال‌های “فرات” مازیار میری و “مثل یک کابوس” شهرام شاه حسینی در کارنامه او به چشم می‌خورد.
سارا بهرامی بازیگری از تئاتر شروع کرد و تاکنون در نمایش‌های مختلفی به روی صحنه رفت هر چند که چند تجربه کوتاه کار تصویر داشت اما پروانه برای او حکم سکوی پرتاب را داشت.

 

[ چهارشنبه 09 مرداد 1392 ] [ 10:07 ] [ aryamehr7 ]

[ ارسال نظر(0) ]

«فريبا نادري» به طور اتفاقي وارد عالم بازيگري شد، او با سريال «مرواريد سرخ» معرفي شد و با سريال «گل بارون‌زده» باعث شد كه اهالي سينما روي بازي او حساب ويژه‌اي باز كنند. وي حالا با سريال «غيرمحرمانه» كه از شبكه تهران و شبكه‌هاي استاني پخش مي‌شود توانسته توانايي‌هايش را به اثبات برساند، او به جز بازيگري به خانه‌داري به ويژه آشپزي علاقه ويژه‌اي دارد و هرگاه كه در منزل است، وقت خود را صرف آشپزي مي‌كند، با اين بازيگر جوان به گفتگو نشستيم كه خواندنش را به شما هم سفارش مي‌كنيم...
بازيگوش و شيطون
فريبا نادري مي‌گويد: در سال 1363 به دنيا آمدم، از بچگي عاشق بازيگري بودم و بزرگ‌ترين آرزويم اين بود كه جاي قهرمان فيلم‌هايي كه دوستشان دارم، قرار بگيرم، اما پدر و مادرم مخالف بودند و سختگيري مي‌كردند تا من به درس و مشقم بيشتر توجه داشته باشم.
در دوران كودكي بسيار شيطون و بازيگوش بودم، از آنجايي كه با برادرم حميد رابطه بسيار خوبي داشتم، تمام روز با او بازي مي‌كردم و به همين خاطر شيطنت‌هايم هم پسرانه بود. من حتي يك عروسك هم نداشتم و بهترين اسباب بازي من توپ «چهل تيكه» بود، يادم مي‌آيد كه با بچه‌هاي محل، كوچه را مي‌بستيم و هفت سنگ يا فوتبال بازي مي‌كرديم.
برنامه نيمرخ
زماني كه در دوران راهنمايي تحصيل مي‌كردم، به طور اتفاقي به من پيشنهاد اجراي برنامه «نيمرخ» داده شد، اما مادرم مخالفت كرد. از اين حكايت چند سالي گذشت تا اينكه يك روز با دوستم كه گريمور بود براي تست به دفتر «مسعود رسام» رفتيم، آن روز وي با تست بازيگران براي سريال «مرواريد سرخ» مشغول بود، من هم غافل از اين ماجرا نشسته بودم تا اينكه از اتاق‌شان آمدند بيرون و گفتند نوبت شماست. گفتم من براي تست بازيگري نيامده‌ام، دوستم آمده است... او به من گفت: حالا كه آمدي بيا تست بده... آن روز خوش‌شانس بودم و در تست قبول شدم، اما مي‌دانستم كه خانواده‌ام مخالفت خواهند كرد. در قراردادم شرط كردم كه خانواده‌ام هم بايد پشت صحنه بيايند و گروه مرواريد سرخ هم پذيرفتند. با اين شرايط باز هم مادرم مخالفت كرد، اما سرانجام متوجه شد كه علاقه من به بازيگري وصف‌ناپذير است و نمي‌توانند مقابل علاقه‌ام ايستادگي كنند و اين شد كه به بازيگري روي آوردم و در حال حاضر هم در سريال «غيرمحرمانه» ايفاي نقش مي‌كنم و خوشحالم كه مردم هم از آن استقبال كردند. مادرم هم از اين نقش خوشش آمده است.
گرافيك خواندم
رشته تحصيلي‌ام، گرافيك رايانه‌اي بود، اما مي‌خواستم زودتر به هدف‌هايم نزديك‌ شوم. من با كار بازاريابي شروع كردم، البته به علت بازيگري نمي‌توانستم تمام وقت كار كنم. كار سختي بود، طرف‌هاي مذاكره من اغلب مديران باتجربه شركت‌هاي بازرگاني بودند، خوشبختانه الان در سمت مديريت بازرگاني شركتي بزرگ مشغول به كار هستم، طي اين مدت به اين نتيجه رسيدم كه بيشترين نياز مشتريان، كار خوب و درجه يك است و بهتر است به جاي توجيه، از دقت در اجراي كارها استفاده كرد.

 

[ چهارشنبه 09 مرداد 1392 ] [ 09:57 ] [ aryamehr7 ]

[ ارسال نظر(0) ]

متولد پانزدهم آبان پنجاه و هشت

- متولد تهران

- فارغ التحصیل رشته مدیریت بازرگانى

- محل تحصیل: دانشگاه تهران

- داراى دو خواهر و یک برادر

- مجرد

- ساکن خیابان هروى تهران

- به هیچ گونه فالى اعتقاد ندارد و آنها را خرافات مى‏داند

- از بین همکارانش اجراى فرزاد حسنى، فرزاد جمشیدى و جواد یحیوى را دوست دارد

- بهترین اسباب بازى در دوران کودکى اش توپ بوده

- با اجراى جواد یحیوى به مجریگرى علاقه‏مند شده است

- به شبکه سه تعصب خاصى دارد و عاشق این شبکه است

- به شهرت هیچ علاقه‏اى ندارد

- اهل دروغ نیست

- از مطالعه در امر اجرا به عنوان یک امر ضرورى یاد مى‏کند

- در رادیو هم فعالیت داشته است

- بهترین دوستش مادرش است

- تندترین انتقادها را در کارش از مادرش مى‏شنود

- بهترین مشوقین او خانواده ‏اش بوده ‏اند

- در زندگى زیاد ریسک می‏کند

- از شعرا حافظ را دوست دارد و گهگاهى هم تفالى هم به دیوانش می‏زند

- بسیار کنجکاو

- بهترین بازیگران از نظر او رضا کیانیان و پرویز پرستویى هستند

- قشنگ‏ترین خاطره‏اش مشرف شدن به مکه معظمه از طرف صدا و سیماست

- از کودکى دوست داشت وکیل شود

- در رشته علوم انسانى تحصیل کرده

- مصاحبه کردن خسته‏ اش می‏کند

- آدم قانعى نیست

- بهترین همبازى اش در دوران کودکى، پسرخاله‏اش امیر حسام بوده

- رازدار

- جالب است احسان در دوران کودکى بیشتر با دخترها همبازى بوده است

- اهل پس انداز نیست

- نمی‏تواند پول نگه دارد فقط پول هایش را خرج می‏کند

- اگر مجری نبود خبرنگار میشد

- اولین برنامه زنده اش در سال ۱۳۸۰ بود

- پانزده ماه (صبح آمد) را برای شبکه سه اجرا کرد

- بهترین هدیه ای که گرفته: در پنج سالگی مادرش یک دوچرخه به او داد

- معتقد است وقتی به خورشید نگاه می‌کند ناخودآگاه عطسه می‌کند

- در صبح آمد هشتاد درصد بداهه گویی می‌کرد
- اهل تپق نیست

-کارهای تبلیغاتی و تیزر سازی هم می‌کند

- مهمترین دلیل پیشرفت هر انسانی را وجود رقیب می‌داند

- عاشق رانندگی است

- پژو جی ال ایکس دارد

- به گفته خودش بد رانندگی می‌کند

- به سرعت رانندگی می‌کند و به قول خودش عاشق سرعت است

- گاهی هم به پیست اتومبیل رانی می‌رود

- آخرین خلافی خودرو احسان چهارصد تومان بود

- خانواده احسان بیشتر اهل علم و تحصیل هستند تا هنر

- سینما را خیلی دوست دارد

- متاسفانه فرصتی برای رفتن به سینما را ندارد

- برخورد با مردم را دوست دارد و از برخورد با مردم خسته نمی‌شود

- بیشتر با دوستانش به سینما می‌رود

- یکی از ویژگی های منحصر به فرد احسان علیخانی، داشتن اعتماد به نفس بالا در اجرا است

- مدتی شایعه شده بود احسان نوه مرحوم منوچهر نوذری است

- معتقد است مجری تاریخ مصرف دارد

- از درآمد کارش راضی است

- اجرا برایش یک عشق است

- درسلام پیشقدم می‌شود

- مهمترین عامل در یک اجرا خوب را اطلاعات عمومی‌می‌داند

- می‌گوید : شهرت مثل لبه تیغ است

- برنامه نود عادل فردوسی پور را می‌پسندد

- شب های برره را دوست داشت

- پیشنهاداتی هم برای بازیگری داشته است

- احتمال دارد بازیگر شود چون به بازیگری علاقمند است

- عاشق موسیقی پاپ است

- گیتار هم می‌نوازد

 

[ چهارشنبه 02 مرداد 1392 ] [ 09:46 ] [ aryamehr7 ]

[ ارسال نظر(0) ]

نام اصلی : مهراوه

نام اصلی خانوادگی : شریفی نیا

تاریخ تولد : 1360/1/29

مدرک تحصیلی : فارغ التحصیل رشته موسیقی

 

آزیتا حاجیان یکی از برترین بازیگران سینما و تئاتر ایران مادر مهراوه و پدر او محمدرضا شریفی نیا یکی از

بازیگران و بازیگردانان بنام ایران است.

مهراوه شریفی نیا از سن ۸ سالگی یعنی از سال ۱۳۶۸ بازی را شروع کرد.در کودکی در دو فیلم بازی

کرد. در مجموعه امام علی (ع) و در فیلم زیبای دزد عروسکها به کارگردانی محمدرضا هنرمند.این شروع

فعالیتهای هنری مهراوه بود….بعد از فیلم دزد عروسکها در فیلم “دایان باخ” فرهاد پوراعظم در سال ۱۳۷۱

به ایفای نقش پرداخت و تا ۷سال در هیچ فیلمی حضور پیدا نکرد….در فیلم :”زیر پوست شهر” رخشان

بنی اعتماد نقش دوست باران کوثری را بازی کرد…همان دختر عاصی که به خاطر آزار برادرش از خانه فرار

کرد و ….شاید این اولین حضور جدی مهراوه به عنوان بازیگر حرفه ای به شمار رود…بعد از این فیلم مهراوه

در دو فیلم سینمایی دیگر به نامهای دختری به نام تندر(۱۳۷۹-حمیدرضا آشتیانی پور) و به من نگاه کن

(۱۳۸۱-شهرام اسدی) بازی کرد…اما بدون شک اوج بازی مهراوه در سریال زیبای ساعت شنی

است.بازی کاملا احساسی و به دور از کلیشه هایی که در بیشتر مواقع در سریالها و فیلمهای سینمایی

شاهد آن هستیم…مهراوه به جز کارهای سینمایی در سریالهای و مجموعه های بسیار ی هم بازی

کرده.مهمترین آنها سریال به یاد ماندنی امام علی(ع) (۷۴/۱۳۷۰) هست. در مجموعه امام علی (ع) هم

در نقش کودکی های قطام ظاهر شد. دیگر سریالهایی که مهراوه در آنها به ایفای نقش پرداخته :این

قافله عمر،شبحی در تاریکی،  قصه های رودخانه سیاه،روز حسرت،آشپز باشی،خداحافظ بچه.

 

مهراوه شریفی نیا در ٢٩ فروردین ماه سال ۱۳۶۰ در تهران متولد شد. وی فرزند «آزیتا حاجیان» و

«محمدرضا شیفی نیا» بازیگران سینما و تلویزیون و خواهر «ملیکا شریفی نیا» بازیگر می باشد.پدرش (

محمدرضا شریفى‏نیا) و مادرش (آزیتا حاجیان) هنگام تولد او ۲۶ و ۲۴ سال سن داشتند. نام مهراوه را

پدرش براى او انتخاب کرد.مهراوه فرزند اول خانواده شریفی نیاست پنج ساله بود که خواهرش ملیکا (۲۱

آبان ۶۵) به دنیا آمدو خواهرش ملیکا ۵ سال از او کوچکتر است و اوایل سال ١٣٨۶ ازدواج کرد و این در

حالی است که مهراوه هنوز مجرد است .بازی و چهره ی او شباهتهای بسیاری به مادرش دارد. در دوران

کودکى بسیار خوش‏اخلاق و خندان بود.از دوازده سالگى پیانو زد. توسط پدرش به داود میرباقرى معرفى

شد و در سریال «امام على (ع)» هم بازى کرد. رشته ریاضى فیزیک را براى دبیرستان انتخاب کرد یک ترم

در رشته کارگردانى سینما درس خواند اما پس از مشورت با پدرش، از ادامه تحصیل در این رشته انصراف

داد

در دوران دانشگاه، کار تدریس پیانو را هم انجام مى‏داد . علاقه شدید به فوتبال و تیم پرسپولیس دارد و

بارها و بارها براى تشویق تیم پرسپولیس به ورزشگاه آزادى رفته و آرشیو قطورى از نشریات ورزشى

جمع‏آورى کرده است . در نمایش «یک زن، یک مرد» که توسط

مادرش کارگردانى و توسط پدرش تهیه شد، با خواهرش همبازى بود. شهریور ۸۶ فارغ‏التحصیل شد. در

حال حاضر یکى از بهترین نوازنده‏هاى خانم پیانو به حساب مى‏آید.

 

[ یکشنبه 30 تیر 1392 ] [ 10:44 ] [ aryamehr7 ]

[ ارسال نظر(0) ]

هستی مهدوی فر متولد ۱۳۷۰ می باشد. وی در سریالهای جراحت، سوت پایان، نقش لیلی، پرستوهای عاشق، دسته بازنده ها و در حال حاضر در سریال مادرانه که از شبکه ۳ در ایام ماه مبارک رمضان در حال پخش است به ایفای نقش پرداخته است.

 

 

[ جمعه 28 تیر 1392 ] [ 11:24 ] [ aryamehr7 ]

[ ارسال نظر(0) ]

نام : مهدی
نام خانوادگی : سلطانی
تاریخ تولد :1350
محل تولد : شیراز
تحصیلات : فوق لیسانس کارگردانی و لیسانس بازیگری و دکترای تئاتر
-----------------------------------------------------------------------
مهدی سلطانی سروستانی متولد سال ۱۳۵۰ در شیراز است ، لیسانس بازیگری خود را از دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران گرفته‌است. همچنین وی فوق لیسانس کارگردانی از دانشکده سینما و تئاتر دانشگاه هنر در سال ۱۳۷۸ و دکترای تئاتر از دانشگاه آوینیون Avingon   فرانسه در سال ۱۳۷۸ و عضو هیثت علمی گروه تئاتر دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران می‌باشد. وی در سال ۱۳۷۱ وارد دانشگاه شد و از آن به بعد وارد کار حرفه ای خود را خیلی سریع آغاز کرد. اولین کار درخشان او در عرصه نمایش، "چند و چون به چاه رفتن چوپان" نوشته علیرضا نادری بود که سال 1373 در جشنواره تئاتر فجر اجرا شد و مورد توجه هیئت داوران هم قرار گرفت. اما عمده فعالیت های او به صورت جدی به تئاتر و آن هم بازیگری در این عرصه مربوط می شود. بازی بسیار زیبا و درخشان ایشان در سریال در مسیر زاینده رود، بازگشت نقشهای پهلوانی را با خود به همراه داشت. او هم اکنون در سریال مادرانه ایفای نقش میکند او در نقش اردلان تمجیدی بازی میکند اردلان از همسر خود جدا شده و پسر و دختر خود را سرپرستی می کند اما در می یابد که فاصله زیادی از لحاظ اجتماعی با دخترش رها پیدا کرده  است. 

 

 

سینمایی :
‏آخرین بندر                                1373‏
‏سایه روشن                             1379‏
ملکه                                      1390
                 چ                                        1391               
  
سریال های تلویزیونی :
‏حقیقت در آینه                          1374‏
‏کاراگاه                                   1374  ‏
‏چشم به راه                            1377             ‏
‏محاکمه                                 1378‏
‏تصمیم نهایی                           1380‏
‏روزهای بیاد ماندنی                   1382‏
در مسیر زاینده رود                    1389        
عکاسخانه                              1390
دیوار                                      1391                   
مادرانه                                   1392

هفت سنگ                  1393

مدینه                 1393
 
تئاتر:
‏‏چند و چون به چاه رفتن چوپان      ‏‏1373‏
‏محاکمۀ ژاندارک در                    1374‏
‏افسانه                                  1374‏
‏سرود بال سروش                     1374‏
معرکه در معرکه                       1375‏
‏خانۀ عروسک                          1376‏
‏آخرین قهرمانان زمین                 1376
‏دیوار                                     1377‏
‏چیزی یادم نمی آد                    1378‏
‏دختر گل فروش                  ‏79- 1378‏
‏این قصه را ایرانیان نوشته اند       1379‏
‏سعادت لرزان مردمان تیره روز      1380 ‏
‏والس مرده شوران                   1381‏
‏پچپچه های پشت خط نبرد         1381‏
‏چیستا                                 1382‏
‏مضحکۀ شبیه قتل                   1382‏
‏تیغ کهنه                      1382 -1383‏
‏روزهای زرد                            1383 ‏
‏خانه                                    1388‏‎ ‎
‏رمولوس کبیر                          1388‏
رقص زمین                             1388
حضرت والا                             1389
پدرخوانده ناپلی                      1391

کارگردانی :‏
‏خانۀ عروسک                       1376‏
‏چیزی یادم نمی آید                1379‏

تله تئا تر :
تاجر ونیزی                           1376
‏ماجرای اوپنهایمر‎ Oppenheimer‏1376‏
‏منطقۀ جنگی                       1377
‏بی ریشه                            1377‏
سقوط                                1378‏
هویت                                 1389

تله فیلم:
جنایت و مکافات                   1390
خانه کاغدی                       1390
بازجویی در کافه تهران           1389

نمایش رادیویی :
‏سلام و خداحافظ                 1379‏
‏چشم اندازی از پل               1379‏

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه 28 تیر 1392 ] [ 10:56 ] [ aryamehr7 ]

[ ارسال نظر(0) ]

 . دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند-

  -خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم راتوانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن.

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید-

 

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولتاست.-  

  -وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکرمی کنند، نه رفتار و عملکرد شما.

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد-

-اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را میگیرید که همیشه می گرفتید.

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوتانجام می دهند-

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری باچند نفر.-

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم. -

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید. . -انسان همان می شود که اغلب به آن فکر میکند . همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل درباشد-

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است. -

دشوارترین قدم، همان قدم اول است. -

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید. -

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد. -

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آننخواسته اید. -

-من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد.

 

...................................

چقدر سخته

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم

همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت باشی

 

حس کنی که هنوزم دوستش داری چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف

 بزنی اما وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت

 

بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که

هنوزم دوستش داری چقدر سخته گل های آرزوتو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار

 

بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی "گل من باغچه نو مبارک "

 

....................................

تا بدانیم ، برای تو می نویسم . دلم را چون کبوتری سپید در دست می گیرم و رو به بهشتی که عطر او می آید ، پروازش می دهم ، تا بدانی در برابر حضور مداومت ، مشرق و مغرب شمال و جنوبم.قصد می کنم تا کبوتر دل ، بی پروا اوج بگیرد ، تا جایی بپرد که من نقطه ای شوم و نقطه محو شود و از محو عبور کند و آن گاه از سر آغاز ، نوشته شود تا او .. شود.

 

.............................

منتظر ديدار تو هستم، سهل است بگويم که گرفتار تو هستم، من در پي اين حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از مني و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم

 

.............................

 

امشب گريه ميکنم براي تو براي خودم براي تمام اونايي که ميخواستن گريه کنن ولي نتونستن براي تمام اون چيزي که خواستي نبودم و خواستم بودي امشب گريه ميکنم به وسعت دريا به وسعت بيشه و دل عاشق براي تو به پاس احترام تحقير هايي که از ديگران شنيدم و هنوز شکست نخوردم 

 

.............................

 

هر ان کس عاشق است از جان نترسد    يقين از بند و از زندان نترسد
دل عاشق  بود  گرگ گرسنه که گر گ     از هي هي چوپان  نترسد

 

.............................

 

هيچ وقت به کسي نگو ما به درد هم نمي خوريم شايد اون به درد تو نخوره ، ولي ممکنه تو دواي همه درد هاي اون باشي

 

.............................

 

گاهي اوقات سکوت بالا ترين فرياد هاست به شرط انکه گوشي براي شنيدن وجود داشته باشد و احساسي براي بر انگيخته شدن

 

.............................

 

وقتي کسي بهت گفت که از ته دلش دوست داره مواظب باش چون هنوز بالاي دلش جايي براي ديگران  وجو داره
 
هميشه سعي نکن کسايي رو دوست بداري که دوستت دارن بلکه کسايي رو دوست داشته باشي که دوستت ندارن

 

.............................

 

هوس بازان کسي را که زيبا ميبينند دوست دارند اما عاشقان کسي را که دوست دارند زيبا مي ببنند

 

.............................

 

                                                    تا آخرین نفس

 روزی که برای همیشه پر کشیدی "تا دیاری که

فاصله تا من "بسیار است.

دل تنگ است و بی قرار

در مرز خیا ل خود  تصویر زیبای تو را بر آسمان نقاشی کردم ولی افسوس

 که فقط در خیال " تو را نظاره بودم و دگر هیچ

هنوز خیابان رد پای تو را به یادگار دارد و هنوز بوی تو در فضای

 آروم  ذهنم می دمد

من هنوز به یاد توام " بدان همیشه و همیشه

 و تا آخرین نفس به یاد تو خواهم بود 

 

 

 ای رویای همیشه سبز  در قلب من همیشه سبز خواهی ماند

 

.............................

نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم

 

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی

 

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

 

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

 

تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی

 

[ سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ] [ 16:22 ] [ aryamehr7 ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

اندکی فکر کن ...

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند:

 

."روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد

به بچه هایی فکر کن که گفتند:

 

."مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند.و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ، ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،سوگواری می کنم

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،گریه می کنم

 

به افراد دور و بر خود فکر کنید...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،

فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،

در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید

قدر لحظات خود را بدانید

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛

زیرا اگر دیگر آنها نباشند،برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود

"دیروز"

گذشته است

 

"آینده"و

ممکن است هرگز وجود نداشته باشد

 

لحظه "حال" را دریاب

چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری

 

اندکی فکر کن....

.....................................................................................

 

از زندگی پرسیدم

چطور، بهتر زندگی کنم؟

با كمی مكث جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر، با اعتماد، زمان حال را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز. شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است، در صورتی كه بدانی چطور زندگی کنی

 

پرسیدم، آخر .... و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود، ادامه داد: مهم این نیست که قشنگ باشی ...، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر. كوچك باش و عاشق ... كه عشق، خود می داند آیین بزرگ كردنت را ... بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ...داشتم به سخنانش فكر می كردم كه نفسی تازه كرد و ادامه داد ... هر روز صبح در آفریقا، آهویی از خواب بیدار می شود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا می چراید، آهو می داند كه باید از شیر سریع تر بدود، در غیر این صورت طعمه شیر خواهد شد، شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا می گردد، كه می داند باید از آهو سریع تر بدود، تا گرسنه نماند ... مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ...،مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگی ات، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ... به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی می خواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ...،كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد: زلال باش .... ، زلال باش ...، فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی، یا دریای بیكران، زلال كه باشی، آسمان در تو پیداست

..................

به خیالمان میرسد كه زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع میشود كه موانعی كه سر راهمان هستند، كنار بروند و...

 

همه ما خودمان را چنین متقاعد میكنیم كه زندگی بهتری خواهیم داشت اگر

شغلمان را تغییر دهیم

مهاجرت كنیم

 

با افراد تازهای آشنا شویم

ازدواج كنیم

 

فكر میكنیم،زندگی بهتر خواهد شد اگر

ترفیع بگیریم

اقامت بگیریم

با افراد بیشتری آشنا شویم

 

بچهدار شویم

 

و خسته میشویم وقتی

 

میبینیم رئیسمان نمیفهمد

 

زبان مشترك نداریم ،همدیگر را نمیفهمیم

 

میبینیم كودكانمان به توجه مداوم نیازمندند

بهتر است صبر كنیم

با خود میگوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد كه

رییسمان تغییر كند، شغلمان را تغییر دهیم

به جای دیگری سفر كنیم

 

به دنبال دوستان تازهای بگردیم

همسرمان رفتارش را عوض كند

 

یك ماشین شیكتر داشته باشیم

 

بچههایمان ازدواج كنند

به مرخصی برویم

و در نهایت بازنشسته شویم

حقیقت این است كه برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الان وجود ندارد. اگر الان نه، پس كی؟

زندگی همواره پر از چالش است

بهتر این است كه این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم كه با وجود همه این مسائل، شاد و خوشبخت زندگی كنیم

 

به خیالمان میرسد كه زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع میشود كه موانعی كه سر راهمان هستند، كنار بروند :مشكلی كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم میكنیم

كاری كه باید تمام كنیم

زمانی كه باید برای كاری صرف كنیم

 

بدهیهایی كه باید پرداخت كنیم

و...

بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود

 

 

بعد از آنكه همه اینها را تجربه كردیم، تازه میفهمیم كه زندگی، همین چیزهایی است كه ما آنها را موانع میشناسیم. این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم كه جادهای بسوی خوشبختی وجود ندارد. خوشبختی، خود همین جاده است. بیایید از هر لحظه لذت ببریم. برای آغاز یك زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست كه در انتظار بنشینیم      

 

خوشبختی یك سفر است، نه یك مقصد.

................................................................................

 

باورها

باورها به رفتارهای ما جهت میدهند. انگیزه ما برای شروع کاری میشوند و میتوانند ما را از انجام فعالیتی بازدارند. اعتقاد و ترویج باورهای مثبت، مثبتاندیشی را در زندگی نهادینه میکند. نهادهها فردا شکوفا میشوند و به همین دلایل است که باید باورهای ساده خود را برای پیچیدگیهای فردای زندگی جهت بدهیم تا کودکانمان به فردای بهتری نظر داشته باشند؛ جهتی روشن و مثبت نگر.

من باور دارم

که دعوا و جر و بحث دو نفر با هم به معنی اینکه آنها همدیگر را دوست ندارند، نیست و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنی اینکه آنها همدیگر را دوست دارند نیست

که هر چقدر دوستان خوب و صمیمی باشد هر از گاهی موجب ناراحتی ما خواهد شد و باید به این خاطر آن ها را ببخشیم

 

که دوستی واقعی به رشد خود ادامه خواهد داد حتی در دورترین فاصلهها

 

که ما میتوانیم در یک لحظه کاری کنیم که برای تمام عمر قلب ما را به درد آورد

 

که زمان زیادی طول میکشد تا من همان آدم بشوم که میخواهم

که همیشه باید کسانی را که صمیمانه دوستشان دارم با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین باری باشد که آنها را میبینم.

.............

 

زندگی

 

    زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه

 

    زندگی، بغض فـروخورده نیست

 

    زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است

 

    زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است

 

    زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ

 

    زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است

 

    زندگی، بوسه به لب های گلی است که به شوقت همه شب بیداراست

 

    زندگی، شـــوق وصال یار است

[ یکشنبه 08 اردیبهشت 1392 ] [ 11:57 ] [ aryamehr7 ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته

 

                               .............................................

نظر دبيران در مورد عشق: دبير ديني:عشق يك موهبت الهي است. دبير ورزش:عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود. دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند. دبير اقتصاد:عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود. دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلي ومجنون محور نظامي داشته باشد. دبير جغرافي:عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند. دبير زيست:عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد ميشود.

                              ...............................................

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

                                ..............................................

پس ازتو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سنگین ز شاخه ی غم گل هستی ام را بچین و برو

که هستم من اون تک درختی که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته
ندونستم این را به عالم نمی مونه عشقت برایم
که هستم من اون تک درختی که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته

ندونستم ای بی خبر ز دلم که بی اعتباره وفای تو هم
که هستم من اون تک درختی که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته

تو اکنون ز عشقم گریزونی غمم را ز چشمم نمی خونی
ازین غم چه حالم ، نمی دونی

                                          ..................................

سنگ روی سنگ می‌گذاری زیر ریزش یک‌ریز آسمان و سر بلند نمی‌کنی تا کسی گمان نبرد که اشک‌هایت را پنهان می‌کنی به بهانه‌ی باران. سنگ بر سنگ می‌چینی تا ستونی شود بلند, تا روزی دستت را بگیرد و با تو بر فراز سنگ‌ها بایستد و زندگی را فریاد بزند. سنگ روی سنگ می‌لغزد و می‌غلتد و فرومی‌افتد و تو بی‌وقفه سنگ روی سنگ می‌گذاری و می‌چینی و وامی‌چینی تا ستونی شود بلند, تا روزی روزگاری برسد به آسمانی که پس از بارش باران بستر رنگین‌کمان می‌شود. تو سرگرم و دل‌گرم سنگ‌ها می‌شوی و قطرات باران رنگ‌هایت را می‌شویند و می‌برند و تو دیگر رنگارنگ نیستی، بی‌رنگ شده‌ای مثل رنگی پریده که نبوده‌ است و نیست. تو به سنگ‌ها خیره می شوی و کسی خاک می‌پاشد انگار در چشم‌هایت و آسمان ترک بر می‌دارد و رنگین‌کمان نیست می‌شود و توفان درمی‌گیرد و تو هیچ نمی‌بینی و سنگ بر سنگ می‌چینی. سنگ بر سنگ تا ستونی شود که دست‌در‌دست او بر فرازش بایستی و زندگی را فریاد کنی. ناگهان... همه چیز از حرکت باز می‌ایستد. باد و باران و آسمان و زمین و زندگی. تو سر بالا می‌کنی. سنگی از دستت بر زمین می‌افتد. سنگ‌ها بر سرت آوار می‌شوند. تو می‌مانی و رنگ بی‌رنگی و سکوت و سکون و سرما. تو می‌مانی و او که سنگ شده‌است در دوردست‌ها.

                                                                ........................

هميشه اين منم كه دردسر درست مي كنم

هميشه اين منم كه ندانم كاري مي كنم

هميشه اين " دل ناماندگاره " كه بي آبرويي مي كنه

هميشه اين توئي كه مي بخشي

هميشه اين توئي كه نديد مي گيري

هميشه اين توئي كه مهرباني

....................

آمده بودم از اشتباهاتم بگويم

از لغزشهايم از زمين خوردن هايم

از همه آن چيزي كه نبايد باشه و هست

از همه اون فكرهاي سبكي كه وجودم رو احاطه كرده

آمده بودم كه بگويم ،

در پيشگاه مقدس تو بايستم و بگويم : ....

اما این خلاف ادب است .

مرا خوانده اي

مهرت را در دلم فزوني بخشيده اي

چگونه بگویم ؟!

در آستان ملكوتي تو چگونه از خطاهایم بگويم ؟!

 

...............

ای به سر زلف تو سودای من

وز غم هجران تو غوغای من

لعل لبت شهد مصفای من

عشق تو بگرفت سراپای من

من شده تو، آمده بر جای من

گرچه بسی رنج غمت برده‌ام

جام پیاپی ز بلا خورده‌ام

سوخته‌جانم اگر افسرده‌ام

زنده‌دلم گر چه ز غم مرده‌ام

چون لب تو هست مسیحای من

گنج منم، بانی مخزن تویی

سیم منم حاجب معدن تویی

دانه منم صاحب خرمن تویی

هیكل من چیست اگر من تویی؟

گر تو منی، چیست هیولای من؟

من شدم از مهر تو چون ذره پست

وز قدح باده‌ی عشق تو مست

تا به سر زلف تو دادیم دست

تا تو منی، من شده‌ام خودپرست

سجده‌گه من شده اعضای من

دل اگر از توست، چرا خون كنی؟

ور ز تو نَبوَد ز چه مجنون كنی؟

دمبدم این سوز دل افزون كنی

تا خودیم را همه بیرون كنی

جای كنی در دل شیدای من

آتش عشقت چو برافروخت دود

سوخت مرا مایه‌ی هر هست و بود

كفر و مسلمانیم از دل زدود

تا به خم ابروت آرم سجود

فرق نِه از كعبه كلیسای من

كِلك ازل تا كه ورق زد رقم

گشت هم‌آغوش چو لوح و قلم

نامده خلقی به وجود از عدم

بر تن آدم چو دمیدند دم

مهر تو بُد در دل شیدای من

دست قضا چون گل آدم سرشت

مهر تو در مزرعه‌ی سینه كِشت

عشق تو گردید مرا سرنوشت

فارغم اكنون ز جحیم و بهشت

نیست به غیر از تو تمنای من

باقی‌ام از یاد خود و فانی‌ام

جرعه‌كش باده‌ی ربانی‌ام

سوخته‌ی وادی حیرانی‌ام

سالك صحرانی پریشانی‌ام

تا چه رسد بر دل رسوای من

بر درِ دل تا اَرِنی‌گو شدم

جلوه‌كنان بر سر آن كو شدم

هر طرفی گرم هیاهو شدم

او همگی من شد و من او شدم

من دل و او گشت دلارای من

كعبه‌ی من خاك سر كوی تو

مشعله‌افروز جهان روی تو

سلسله‌ی جان خم گیسوی تو

قبله‌ی دل طاق دو ابروی تو

زلف تو در دَیر، چلیپای من

شیفته‌ی حضرت اعلی‌ستم

عاشق دیدار دل‌آراستم

راهرو وادی سوداستم

از همه بگذشته تو را خواستم

پر شده از عشق تو اعضای من

تا كی و كی پندنیوشی كنم؟

چند نهان بُلبُلَه‌‌نوشی كنم؟

چند ز هجر تو خموشی كنم

پیش كسان زهدفروشی كنم

تا كه شود راغب كالای من

خرقه و سجاده به دور افكنم

باده به مینای بلور افكنم

شعشعه در وادی

[ پنج‌شنبه 05 اردیبهشت 1392 ] [ 09:37 ] [ aryamehr7 ]

[ ارسال نظر(0) ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران